از امام زاده ابراهیم بیرون آمدم و به این طرف و آن طرف نگاه کردم تا بابا را پیدا کنم. قرار بود همین ساعت دنبال من بیاید. گوشی تلفنم را از کیفم بیرون آوردم و داشتم شماره‌اش را می‌گرفتم که یک مرتبه جلویم سبز شد و گفت:
– داری شماره کیو می‌گیری خانم خوشگله؟
– داشتم شمارو می‌‌گرفتم بابایی.
– خیلی خب! بابات اینجاست. بیا بریم که همه منتظر ما هستن.
اون شب تاریخ بله برون من و احسان بود. از صبح دلم شور می‌زد و بی‌قرار بودم. به همین خاطر، برای دعا کردن و ذکر گفتن به امام زاده ابراهیم آمدم، تا بلکه کمی آرام شوم. آخر مامان همیشه می‌گوید: “الا بذکر الله تطمئن القلوب”.
راستش در مورد ازدواج با احسان خیلی مطمئن نبودم. احسان پسر نسبتا موفقی به حساب می‌آمد و از فامیل‌های دورمان بود. پدرش فوت کرده بود و بعد از آن خیلی خوب توانسته بود مسئولیت خانه‌شان را به عهده بگیرد. منم ازش بدم نمی‌آمد و با مادر و خواهرش هم رابطه خوبی داشتم، اما نمی‌دانم چرا ته دلم مردد بودم.
مراسم بله برون و عقد و ازدواج با تمام تشریفات سنتی‌اش برگزار شد و من و احسان زندگیمان را در طبقه بالای منزل پدری احسان شروع کردیم.
از همان هفته اول بعد از عروسی، نمی‌دانم چرا دیگر نه مامان احسان همون خانم دوست داشتنی قبلی بود و نه خواهرش همون دوست قدیمی. دخالت‌های گاه و بی‌گاه مادر احسان باعث رنجش خاطر من می‌شد. شایدم بابا منو زود رنج و نازک نارنجی بار آورده بود. به هر حال از وضع زندگیم اصلا راضی نبودم و موضوع رو با احسان در میان گذاشتم. بهش گفتم:
– من نمی‌تونم تو این خونه زندگی کنم، باید بریم یه خونه مستقل.
– چی می‌گی الناز؟ ما که تو خونه مامان اینا زندگی نمی‌کنم! واحد مستقل خودمون رو داریم.
– نه! منظورم اینه که از این ساختمون بریم یه جای دیگه زندگی کنیم! بریم یه خونه تو یه محله دیگه اجاره کنیم! من نمی‌تونم تو این خونه زندگی کنم.
– آخه کدوم آدم عاقلی خونه شخصیشو خالی می‌ذاره و میره اجاره نشین میشه؟ مخصوصا ما که تازه ازدواج کردیم و درآمدمون خیلی زیاد نیست.
– خب اینجارو اجاره میدیم و میریم یه جای دیگه رو اجاره می‌کنیم.
– این چه حرفیه میزنی خانمم؟ من که نمیتونم تو خونه ایه که طبقه پایینش مادر و خواهرم تنها هستن مستاجر بیارم. میتونم؟
– این دیگه مشکل توئه احسان. من واقعا نمیتونم تو این خونه زندگی کنم.
– الناز جان اگه من مسئول خونه و خانواده هستم، رفتن به خونه دیگه رو صلاح نمیدونم و ازت میخوام یه کم بیشتر صبر داشته باشی.
– احسان یا منو میبری یه خونه دیگه و یا اینکه طوره دیگه ای بهت نشون میدم مسئول خانواده کیه.
چند روز بعد وقتی دیدم احسان اصلا حرفای آن شب من را جدی نگرفته بود، با عصبانیت شدید وسایلم را جمع کردم و به خانه پدرم رفتم. بابا بر عکس همیشه که وقتی من را می‌دید انگار دنیا را بهش داده بودن، خیلی تحویلم نگرفت. من هم وسایلم را به اتاق خودم بردم و منتظر واکنش احسان شدم.
احسان چند باری دنبال من آمد اما من راضی به برگشتن نشدم. با خودم می‌گفتم اینجوری می‌توانم تحت فشار قرارش بدم و مجبورش کنم که برایم خانه دیگری مهیا کند. چند ماهی به همین منوال گذشت و من و احسان روز به روز از هم دورتر می‌شدیم. کم‌کم متوجه شدم که این شرایط به نتیجه‌ای که من می‌خوام منجر نخواهد شد. برای همین تصمیم گرفتم از احسان به علت پرداخت نکردن نفقه شکایت کنم بلکه بتوانم بیشتر تحت فشار بگذارمش. پدر و مادر خودم موافق این کار نبودن اما این مسئله برای من بعد از چند ماه تبدیل به یک مبارزه حیثیتی شده بود و می‌خواستم هر طور شده احسان را در این مبارزه شکست بدم. برای همین با مشورت یکی دو نفر از دوستان دوران دبیرستان، اقدام به شکایت از احسان کردم.
پرونده ما در دادگاه خانواده پیگیری شد، قیافه احسان وقتی وارد دادگاه می‌شد دیدنی بود. وقتی دیدمش مصمم شدم که حتما شکستش بدهم. در جریان پرونده، احسان عنوان کرده بود که به علت اینکه من منزل مشترک را ترک کرده‌ام به من نفقه نداده است و من هم در پاسخ بد اخلاقی و بد رفتاری احسان را علت ترک خانه مشترک اظهار کردم. بعد از جلسه دادگاه به خانه برگشتم و کل ماجرا را برای مامان و بابا تعریف کردم. مامان و بابا که در تمام عمر پایشان به دادگاه و این جور جاها باز نشده بود از کارهایی که من کرده بودم احساس شرمندگی می‌کردند اما من با خودم فکر می‌کردم تاریخ مصرف عقاید آن‌ها گذشته و در این دوره و زمانه، زن باید بر شوهرش مسلط باشد و تمام مسائل خانه و خانواده منطبق بر نظر زن باشد. به هر حال آن روز را با تمام اتفاقاتش پشت سر گذاشتم و منتظر رأی دادگاه شدم.
وقتی رأی دادگاه را آورده بودن، من خانه نبودم و بابا رأی را گرفته بود. بعد از ظهر وقتی به خانه رسیدم بابا با طعنه بهم گفت “جواب جنگی که راه انداختی رو آوردن”. با عجله و خوشحالی از فکر شکست احسان سراغ رأی رفتم و شروع به خواندن کردم اما اصلا انتظار چیزی که می‌خواندم را نداشتم. در رای دادگاه من را “زن ناشزه” خطاب کرده و گفته بود که فاقد صلاحیت دریافت و مطالبه نفقه هستم. بعد از خواندن رأی با عصبانیت شدید کفش‌هام را به پا کردم، در خونه را به هم زدم و خودم را به امامزاده ابراهیم رساندم. وقتی چشمم به بارگاه امامزاده افتاد بغضم ترکید و شروع به اشک ریختن کردم. نفهمیدم چقدر مشغول گریه بودم که مامان خودش را به امامزاده رساند و سعی کرد با در آغوش گرفتن من آرامم کند. آهسته بهش گفتم:
– چرا من که این همه اهل دعا و ذکر و امامزاده هستم، اینقدر زندگی ناآرومی دارم مامان؟
مامان در جواب گفت:
– دخترم زندگی اسلامی و خدایی داشتن مثل یه چارچوب میمونه که باید همه جوانبش با هم رعایت بشه. اسلام هیچ وقت نگفته که زن و شوهر در رابطه با مسائل خونه و خانواده با هم رقابت کنند. آموزه‌های اسلامی تاکید می‌کنه که زن باید مراقب غرور شوهرش باشه و مرد هم باید مراقب دل همسرش باشه. تو نمیتونی به تصمیم شوهرت بی‌اعتنایی کنی و به رقابت با اون بپردازی و از طرف دیگه دعا کنی و از خدا بخوای که شکستش بدی.
اون شب تا صبح نخوابیدم و در رخت خواب فکر می‌کردم. به همه چیز فکر می‌کردم؛ گذشته، احسان، حرف‌های مامان، آینده زندگیم و … . نمی‌دانم که زندگیم با احسان قابل ترمیم بود یا نه، فقط می‌دانستم راهی که در پیش گرفته بودم اشتباه بوده است. با اذان صبح فکر و خیال را کنار گذاشتم. وضو گرفتم و نماز صبحم را خوندم و از خدا خواستم هر جوری که خودش صلاح می‌داند به زندگیم سر و سامون بدهد.